پنجشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۹

تفاوت سنی


من و سمیرا مدت تقریبا سه ساله که با هم دوست هستیم اول آشناییمون هم اداره پاسپورت رومانی بود که کارهای کارت اقامتمون رو انجام میدادیم. اون موقع الینا 4-5 ماهه بود و غزل 2 سال و 8 ماه البته الینا یک سال و اندی بعد صاحب یک خواهر کوچولو به نام ملینا شد. بچه ها عالم جالبی دارند!!!
امروز روز دوازدهم نوروز سال 1389 هست و سال ببر...دیشب سمیرا و همسرش و دخترهای نازش که حالا سه ساله و دو ساله هستند پیش ما بودند. غزل خیلی سعی میکرد طبق صحبتهایی که باباش باهاش کرده بود رفتار کنه...اگر چه هنوز براش سخته توی سن پنج سال و نیم حس رهبر بودن خیلی قویتر میشه و اینکه گذشت و بخشش رو داریم در غزل تقویت میکنیم به این صورت که هر شب قبل خواب بعد از بازی "هپ" که غزل عاشقشه و مضارب پنج رو بلده...شروع میکنیم به شمردن یاد گرفتنها و بخششهای اون روزمون. یه مقدار غزل تو دادن مداد رنگیهاش به الینا سختی نشون داده بودو ما تصمیم گرفتیم جنبه خوب اون رو که نهایتا بخشش بود رو برای غزل پررنگ تر کنیم تا تشویق بشه احساس شادی رو توی صورتش میدیدیم ..هشت تا کار خوبش رو شمردیم و قرار شد سعی کنه دفعه بعد به ده تا برسه. اصولا با دوستان هم سن و سال خودش که البته رومن هستند مشکل نداره البته شاید بشه گفت همدیگه رو میفهمند.
یک روز توی مترو بودیم غزل خیلی جدی و بدون کمترین نگاهی توی چشمای من گفت: " مامان یه سوال دارم اگه من نوزاد بودم و الینا بزرگ بود و وسائل من رو بر میداشت و من گریه میکردم!! مامان اون دعواش میکرد؟"
من که از این سوال خندم گرفته بود گفتم خوب توکوچیکتر بودی...میدادی گفت نه اگه خیلی گریه میکردم....گفتم آره لابد خاله دواش میکرد!! گفت آها اینو میخوام بدونم.