یکشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۰

دریای متلاطم

خدایا: من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری! پس ای خدا! هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج یاری تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهربانی تو ، و در یک کلام ... محتاج توام ! خدایا! مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم. به همه.مرا بیاموز تا در همه موقعیت ها و شرایط زندگی بخندم و بدانم در هر آنچه روی میدهد نیکی نهفته است.....




ساعتی هست که خواهرم ناهید و دو پسر نازنینش و پدر عزیزتر از جانم را بدرقه مشهد کردم. ده روزی مهمان خونه ما بودند. جای خالی اونها دلتنگم کرده وحس و حالی ندارم.
سال 89 با تمام فراز و نشیب هایش سپری شد و ورقی نو از دفتر روزگار رقم خورد.سال گذشته برای من خیلی سخت گذشت. با کلی امید و آرزو راهی مملکتم شدم تا بلکه با حس بهتری زندگی کنم هفتم دیماه بود که جمشید توی پارکینگ خونه سر خورد و استخون فمورش از چند جا شکست و بعد از عمل و گذاشتن پلاتین تا الان که دقیقا سه ماه هست با عصا راه میره و خیلی از کارهاش عقب افتاد.مسئولیت زیادی روی دوشم بوده و هست ...وقتی غزل بیمار میشد احساس عجز بیشتری میکردم.
گر چه روزهای اول پس از عمل بابا و مامانم به دادم رسیدند و علاوه بر کمک سنگ صبورم بودند ولی یه روزهایی بدجوری کم می آوردم و روح  و روان خسته ام بود که در جسم خسته ترم مرا به این سو و آن سو میکشید.
سال نو امسال رو تنها در بیمارستان بعلت EP نو کردم و این در حالی بود که ناهید تنها 2 روز بود رسیده بود.اینها رو مینویسم تا اگر روزی خدای من روزگار شیرینی رو به کامم چشاند قدرشون رو بهتر بدانم.
خدایا من منتظرم...خدایا ! 

شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۹

بوی ماه مهر

امروز دهم مهر ماه هزاروسیصدو هشتادونه هست. تقریبا2  ماه هست که ایران هستیم و توکل به خدا زندگی دوباره رو آغاز کردیم.
 غزل نازنینم رفته مدرسه ! باورم نمیشه این گذر زمان رو.6 سال با هم نفس کشیدیم و با هم خوابیدیم و با هم بیدار شدیم.
جیگر طلا : مونس من و بابایی بودی تو غربت و حالا هزار ماشالا واسه خودت خانومی شدی و استقلال رو تجربه میکنی برات بهترینها رو از خدای مهربون میخوام.
همسری هم دوباره ما رو تنها گذاشته و برای انجام یه سری کار به رومانی برگشته 26 روزه که از هم دوریم  انصافا سخته حالا دیگه دو نفریم که عاشق جمشید هستیم...من و هوی شیرین تر از جانم غزل .اون خبره تره تو عشق بازی با باباش...گریه میکنه...شیرین زبونی میکنه و ابراز دلتنگی و دل بابایی هم ضعف میره برای صدای عروسکیش که از پشت تلفن ملوستر میشه و دل رو میبره.
مانتو و شلوار آبی و مغنعه سفید دوتا جای خالی دندون پیشین یه تیپ کاملا کلاس اولی و یه اشتیاق زیبا برای مدرسه رفتن به به!

شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹

روز آخر

امروز آخرین روزی هست که ما در رومانی هستیم. ساعت 7:20 شب پرواز داریم..ابتدا استانبول و بعد 2 ساعت ترانزیت تهران.
این روزها یک سره خرید بودیم...جمع و جور کردن ساکها و تحویل خونه ..خیلی خسته ام و شبها نه من و نه جمشید زیاد خوب نمیخوابیم! استرس قبل سفر باز منو گرفته.
خدا کنه زندگی تو ایران خوب باشه...غزل دو سال و نیمه بود که اومدم اینجا و حالا خانومی شده و قراره امسال ( سال تحصیلی 89-90 ه.ش) بره مدرسه. یه مقدار نگرانم فکر میکنم با شروع مدرسه مسئولیت مون بیشتر میشه...کدوم مدرسه خوبه و با این مدت کم باقی مونده چطور تصمیم خوبی بگیریم.
سفر امسالمون  مصادف هست با عروسی عمو ناصر غزل 8 مرداد...و بعد ماه رمضان ایشالا عروسی خاله غزل ...خواهر خودم سمیه خلاصه که با شادی و شگون آغاز میشه.پارسال هم کلی جشن و عروسی بود و خیلی خوش گذشت و اینم مزیت خونواده های تقریبا پر جمعیته دیگه.
بطور کلی مردمان رومانی انسانهای خونگرم و بی آزاری بودند...کشور آرامی هست ولی خیلی کار داره تا واقعا اروپایی بشه و به اون استاندارد برسه...تفاوت طبقاتی محسوس هست .
انتقاد و پیشنهاد بسیار آزادانه در رسانه ها عنوان میشه و اگر جایی اتفاقی بیفته مدیر مسئول ملزم هست تا پاسخ گو باشه حتی شده در رسانه ملی باشه...
مادر بزرگ الکساندرا خانوم ایرینا زودتر از خودم زنگ زد و خداحافظی کرد وآرزوهای خوب یه یادبود زیبایی هم به همراه عکس نوه نازش که هم بازی و همکلاس غزل در پالات ( قصر کودکان) به من هدیه کرد.
توکل به خدا
خدای بزگ و مهربونم که هیچ گاه منو تنها نگذاشتی! ازت میخوام توی این سفر دوباره به مملکت و خونه خودم...یه جوری سرنوشتمون رو قرار بده که بهترین باشه...
خداحافظ رومانی...سلام ایران

جمعه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۹

بالاخره تمام شد

معمولا خاطراتم رو تو وبلاگ خودم مینوشتم..ولی احساس میکنم اینجا بنویسم بهتره..
سه شنبه 15  جولای بود و روز ارائه تز جمشید.یه جورایی مضطرب بودم و سعی میکردم بروز ندم...یکی دو روز قبل آزمایشی برای من و غزل اجرا کرده بود و باید ما نظرمون رو میدادیم...ولی چون 45 دقیقه طول میکشید یک ربع آخر رو چرتمون میگرفت و اونم با پرتاب متکا رفع میشد.
اون روز من بیرون کار داشتم و باید خودم رو ساعت 12 میرسوندو به مراسم دفاعیه همسرم..خلاصه پس از کلی شتاب دادن به کارهام و یه ایستگاه مترو رو اشتباه پیاده شدن ساعت 12:10 رسیدم پشت در سالن...بله صدای جمشید عزیزم بود که داشت توضیحاتش رو میداد من هم در زدم و آهسته بدون اینکه تمرکزش رو بهم بزنم رفتم و اختلاف دو صندلی در جوار جناب پروفسور کاتا در راس سالن نشستم و خوب هواسم رو جمع کردم ببینم آقای همسر ما این مدت چه کارا کرده.
بسیار مسلط و روان ارایه داد و من هر چه زمان میگذشت بیشتر ریلکس میشدم... و حضار رو هم زیر نظر داشتم
بعد از اتمام مطالبش که به تبع به زبان انگلیسی بود سوالات شروع شد و بعد اون هم تعاریف زیبای همکاران و اساتید از پشتکار و تلاش جمشید تو این چهار سال بود.
اونجا بود که واقعا فهمیدم جمشید علاوه بر اینکه همسر و پدر  خوبی برای من و غزل هست شان و احترام بسیاری تو محیط کارش داره .
داستان اومدن ما به رومانی برای دکتری به دنبال قبولی جمشید در دانشگاه امیر کبیر بود ولی از اونجایی که متاسفانه روابط قویتر از صلاحیت علمی بود سبب شد عازم این سفر 4 ساله باشیم.
جمشید عزیزم همسر خوبم:
خسته چهار سال تلاش و زحمت شبانه روزی نباشی...در جلسه ارائه تزت بهت بالیدم و افتخار کردم و تازه فهمیدم چه کردی آقا. اول از خدا برات سلامتی میخواهم تا چون همیشه تکیه گاه امن من و دخترمون غزل باشی و دوم گشایش و پیشرفت در کارها و اهدافت.

سه‌شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۹

خواب غزل

غزل عزیزم....1 ماه دیگه 6 ساله میشی. قربونت برم مامانی...صبح اومدی اتاق من و گفتی مامان یه خواب دیدم! گفتم بگو عزیزم چی دیدی؟
" خواب دیدم...من و بابا و شما تو جنگلیم یه عده میخوان ما رو بکشن...من هم رفتم جلو گفتم ...مامان و بابام رو نکشید! منو بکشی. بزارید اونا تو دنیا باشن."
آخه من قربونت برم ناناز مامانی....من و بابا بلاگردونت بشیم. فدای این شعورت برم .ااین رو بدون من وبابا تا زنده ایم جونمون رو قربونت میکنیم و نازتو میکشیم.و تنهات نمیگذاریم.
یه جورایی بلا شدی...چند شب پیش هوا خیلی گرم بود و من ترجیح دادم پیش تو بخوابم که خنک تره تو هم هی سوال میکردی!!"مامان مگه از قدیم نگفتن مامان و باباها باید پیش هم بخوابن؟"
"مامان! من دلم میسوزه بابا تنهاست!"
یه جورایی دیگه احساساتت قوی شده...داشتیم برای دعای کمیل میرفتیم مدرسه ایرانیها که موسیقی ملایمی تو ماشین روشن بود...ویولن بیژن مرتضوی بود که متوجه اشکهای تو شدم!...پرسیدم چی شده عزیزم؟ و تو گفتی "یاد ایران افتادم!" فدای قلب و روحت که هنوز 6 سال رو کامل نکردی ...پس مامان میتونه روت حساب کنه که یک رفیق محشر برای من خواهی شد.

سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۹

مراسم توت خوری






پارسال این موقع ها ایران بودم و از اونجایی که خیلی هوس توت کرده بودم بابا زحمت کشید و برامون یه سطل گنده توت آورد اونم از اداره...یادش به خیر از بچه گی همیشه توتهای اداره غله مشهد نصیبمون میشد اونم چه توتی درشت و آبدار.
الان هم که مینویسم غزل و بابایی با یک ملافه سفید رفتند پارک نزدیک خونه توت خوری چند روزی هست که پدر و دختر سرگرم این کارن. جمشید آدم بسیار با انرژی هست و من از این بابت بسیار خوشحالم...با بچه ...بچه میشه با ادم بزرگها هم به قاعده سن و درکشون هم صحبت .
این مراسم یه مقدار برای این رومنها تعجب برانگیزه حالا خوبه سفارش کردم با فرهنگ باشن و بالای درخنت نرند. ها ها...
هوای اینجا خیلی گرمه در عجبم که این مملکت چهار فصل خدا رو به معنای واقعی داره زمستون با اون برف و دمای 15 درجه زیر صفر سر ظهرش و حالا هم که همه رو تا حدود ساعت 7-8 خونه نشین میکنه.
دیروز هم آخرین روز ژیمناستیک غزل بود . بسیار علاقه از خودش نشون میده همگی دیپلم ترم یک ژیمناستیک ریتمیک رو دریافت کردند .


به به بارون هم شروع به بارش کرد بلکه این هوا یکم خنک بشه.

غزل تمام این انگیزه و علاقه رو مدیون مربی بسیار مهربون و صبورش خانوم Pitu Delcea (پیتسو دلچا) هست که اینجا مینویسم که همیشه یادش باشه..عقیده دارم همیشه اولین مربیها بیشترین تاتتر رو روی بچه ها میگذارند.

اینجا هم غزل جونم داره به بچه ها ورزش میده.
 عکسهای ورزشی من اینجاست:

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

بهار هم آمد


بهار با تمام زیباییهاش آمدو ما سال نو دیگری رو اینجا با هم آغاز کردیم. غزل خانوم سفارش عیدی به ما داده بودو "اسکوتر" امر فرموده بودن...ساعت 7:30 به وقت رومانی سال نو ایرانی آغاز میشد...امسال خیلی حساس بودم که همه چی روبراه باشه آخه طفلی پارسال حسابی مریض بود.1-2 ساعت قبلش هدیه غزل خانوم تهیه شدو شادو شاد منتظر تحویل سال شد..لباس نو وحمام و میزامپیلی که جدیدا هم بیشتر شده آخه دختر هم اینقدر قرتی!!! شام هم سبزی پلو با ماهی گر چه هفت سینمون خیلی کامل نبود ولی یه سبزه خوب گذاشته بودم که کلی2 هفته مواظبش بودم.
بعد 1-2 ساعت که خطهای تلفن ایران خیلی مشغول بود موفق شدیم با مادر شوهر و پدر شوهرم صحبت کنیم...غزل یک مقدار تو صحبت تلفنی با اقوام خجالت میکشه که با کلی تشویق صحبت کردو عیدیهاش رو هم دستور داد تا دیدار بعدی محفوظ بدارند.
خطوط مشهد خیلی سخت تر آزاد شد و نهایتا مامی خواب بود و بابا هم خواب زده شد بنده خدا.
تا ماه می بخارست هر روز خوشگل تر میشه و سرسبزتر.درختهای آلو و گیلاس با شکوفه هاشون این زیبای رو دوچندان میکنند.


  برو ای بهار زیبا که من از تو بی نیازم                  ز تو کرده بی نیازم رخ یار دل نوازم