شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹

روز آخر

امروز آخرین روزی هست که ما در رومانی هستیم. ساعت 7:20 شب پرواز داریم..ابتدا استانبول و بعد 2 ساعت ترانزیت تهران.
این روزها یک سره خرید بودیم...جمع و جور کردن ساکها و تحویل خونه ..خیلی خسته ام و شبها نه من و نه جمشید زیاد خوب نمیخوابیم! استرس قبل سفر باز منو گرفته.
خدا کنه زندگی تو ایران خوب باشه...غزل دو سال و نیمه بود که اومدم اینجا و حالا خانومی شده و قراره امسال ( سال تحصیلی 89-90 ه.ش) بره مدرسه. یه مقدار نگرانم فکر میکنم با شروع مدرسه مسئولیت مون بیشتر میشه...کدوم مدرسه خوبه و با این مدت کم باقی مونده چطور تصمیم خوبی بگیریم.
سفر امسالمون  مصادف هست با عروسی عمو ناصر غزل 8 مرداد...و بعد ماه رمضان ایشالا عروسی خاله غزل ...خواهر خودم سمیه خلاصه که با شادی و شگون آغاز میشه.پارسال هم کلی جشن و عروسی بود و خیلی خوش گذشت و اینم مزیت خونواده های تقریبا پر جمعیته دیگه.
بطور کلی مردمان رومانی انسانهای خونگرم و بی آزاری بودند...کشور آرامی هست ولی خیلی کار داره تا واقعا اروپایی بشه و به اون استاندارد برسه...تفاوت طبقاتی محسوس هست .
انتقاد و پیشنهاد بسیار آزادانه در رسانه ها عنوان میشه و اگر جایی اتفاقی بیفته مدیر مسئول ملزم هست تا پاسخ گو باشه حتی شده در رسانه ملی باشه...
مادر بزرگ الکساندرا خانوم ایرینا زودتر از خودم زنگ زد و خداحافظی کرد وآرزوهای خوب یه یادبود زیبایی هم به همراه عکس نوه نازش که هم بازی و همکلاس غزل در پالات ( قصر کودکان) به من هدیه کرد.
توکل به خدا
خدای بزگ و مهربونم که هیچ گاه منو تنها نگذاشتی! ازت میخوام توی این سفر دوباره به مملکت و خونه خودم...یه جوری سرنوشتمون رو قرار بده که بهترین باشه...
خداحافظ رومانی...سلام ایران

جمعه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۹

بالاخره تمام شد

معمولا خاطراتم رو تو وبلاگ خودم مینوشتم..ولی احساس میکنم اینجا بنویسم بهتره..
سه شنبه 15  جولای بود و روز ارائه تز جمشید.یه جورایی مضطرب بودم و سعی میکردم بروز ندم...یکی دو روز قبل آزمایشی برای من و غزل اجرا کرده بود و باید ما نظرمون رو میدادیم...ولی چون 45 دقیقه طول میکشید یک ربع آخر رو چرتمون میگرفت و اونم با پرتاب متکا رفع میشد.
اون روز من بیرون کار داشتم و باید خودم رو ساعت 12 میرسوندو به مراسم دفاعیه همسرم..خلاصه پس از کلی شتاب دادن به کارهام و یه ایستگاه مترو رو اشتباه پیاده شدن ساعت 12:10 رسیدم پشت در سالن...بله صدای جمشید عزیزم بود که داشت توضیحاتش رو میداد من هم در زدم و آهسته بدون اینکه تمرکزش رو بهم بزنم رفتم و اختلاف دو صندلی در جوار جناب پروفسور کاتا در راس سالن نشستم و خوب هواسم رو جمع کردم ببینم آقای همسر ما این مدت چه کارا کرده.
بسیار مسلط و روان ارایه داد و من هر چه زمان میگذشت بیشتر ریلکس میشدم... و حضار رو هم زیر نظر داشتم
بعد از اتمام مطالبش که به تبع به زبان انگلیسی بود سوالات شروع شد و بعد اون هم تعاریف زیبای همکاران و اساتید از پشتکار و تلاش جمشید تو این چهار سال بود.
اونجا بود که واقعا فهمیدم جمشید علاوه بر اینکه همسر و پدر  خوبی برای من و غزل هست شان و احترام بسیاری تو محیط کارش داره .
داستان اومدن ما به رومانی برای دکتری به دنبال قبولی جمشید در دانشگاه امیر کبیر بود ولی از اونجایی که متاسفانه روابط قویتر از صلاحیت علمی بود سبب شد عازم این سفر 4 ساله باشیم.
جمشید عزیزم همسر خوبم:
خسته چهار سال تلاش و زحمت شبانه روزی نباشی...در جلسه ارائه تزت بهت بالیدم و افتخار کردم و تازه فهمیدم چه کردی آقا. اول از خدا برات سلامتی میخواهم تا چون همیشه تکیه گاه امن من و دخترمون غزل باشی و دوم گشایش و پیشرفت در کارها و اهدافت.

سه‌شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۹

خواب غزل

غزل عزیزم....1 ماه دیگه 6 ساله میشی. قربونت برم مامانی...صبح اومدی اتاق من و گفتی مامان یه خواب دیدم! گفتم بگو عزیزم چی دیدی؟
" خواب دیدم...من و بابا و شما تو جنگلیم یه عده میخوان ما رو بکشن...من هم رفتم جلو گفتم ...مامان و بابام رو نکشید! منو بکشی. بزارید اونا تو دنیا باشن."
آخه من قربونت برم ناناز مامانی....من و بابا بلاگردونت بشیم. فدای این شعورت برم .ااین رو بدون من وبابا تا زنده ایم جونمون رو قربونت میکنیم و نازتو میکشیم.و تنهات نمیگذاریم.
یه جورایی بلا شدی...چند شب پیش هوا خیلی گرم بود و من ترجیح دادم پیش تو بخوابم که خنک تره تو هم هی سوال میکردی!!"مامان مگه از قدیم نگفتن مامان و باباها باید پیش هم بخوابن؟"
"مامان! من دلم میسوزه بابا تنهاست!"
یه جورایی دیگه احساساتت قوی شده...داشتیم برای دعای کمیل میرفتیم مدرسه ایرانیها که موسیقی ملایمی تو ماشین روشن بود...ویولن بیژن مرتضوی بود که متوجه اشکهای تو شدم!...پرسیدم چی شده عزیزم؟ و تو گفتی "یاد ایران افتادم!" فدای قلب و روحت که هنوز 6 سال رو کامل نکردی ...پس مامان میتونه روت حساب کنه که یک رفیق محشر برای من خواهی شد.