معمولا خاطراتم رو تو وبلاگ خودم مینوشتم..ولی احساس میکنم اینجا بنویسم بهتره..
سه شنبه 15 جولای بود و روز ارائه تز جمشید.یه جورایی مضطرب بودم و سعی میکردم بروز ندم...یکی دو روز قبل آزمایشی برای من و غزل اجرا کرده بود و باید ما نظرمون رو میدادیم...ولی چون 45 دقیقه طول میکشید یک ربع آخر رو چرتمون میگرفت و اونم با پرتاب متکا رفع میشد.
اون روز من بیرون کار داشتم و باید خودم رو ساعت 12 میرسوندو به مراسم دفاعیه همسرم..خلاصه پس از کلی شتاب دادن به کارهام و یه ایستگاه مترو رو اشتباه پیاده شدن ساعت 12:10 رسیدم پشت در سالن...بله صدای جمشید عزیزم بود که داشت توضیحاتش رو میداد من هم در زدم و آهسته بدون اینکه تمرکزش رو بهم بزنم رفتم و اختلاف دو صندلی در جوار جناب پروفسور کاتا در راس سالن نشستم و خوب هواسم رو جمع کردم ببینم آقای همسر ما این مدت چه کارا کرده.
بسیار مسلط و روان ارایه داد و من هر چه زمان میگذشت بیشتر ریلکس میشدم... و حضار رو هم زیر نظر داشتم
بعد از اتمام مطالبش که به تبع به زبان انگلیسی بود سوالات شروع شد و بعد اون هم تعاریف زیبای همکاران و اساتید از پشتکار و تلاش جمشید تو این چهار سال بود.
اونجا بود که واقعا فهمیدم جمشید علاوه بر اینکه همسر و پدر خوبی برای من و غزل هست شان و احترام بسیاری تو محیط کارش داره .
داستان اومدن ما به رومانی برای دکتری به دنبال قبولی جمشید در دانشگاه امیر کبیر بود ولی از اونجایی که متاسفانه روابط قویتر از صلاحیت علمی بود سبب شد عازم این سفر 4 ساله باشیم.
جمشید عزیزم همسر خوبم:
خسته چهار سال تلاش و زحمت شبانه روزی نباشی...در جلسه ارائه تزت بهت بالیدم و افتخار کردم و تازه فهمیدم چه کردی آقا. اول از خدا برات سلامتی میخواهم تا چون همیشه تکیه گاه امن من و دخترمون غزل باشی و دوم گشایش و پیشرفت در کارها و اهدافت.
سه شنبه 15 جولای بود و روز ارائه تز جمشید.یه جورایی مضطرب بودم و سعی میکردم بروز ندم...یکی دو روز قبل آزمایشی برای من و غزل اجرا کرده بود و باید ما نظرمون رو میدادیم...ولی چون 45 دقیقه طول میکشید یک ربع آخر رو چرتمون میگرفت و اونم با پرتاب متکا رفع میشد.
اون روز من بیرون کار داشتم و باید خودم رو ساعت 12 میرسوندو به مراسم دفاعیه همسرم..خلاصه پس از کلی شتاب دادن به کارهام و یه ایستگاه مترو رو اشتباه پیاده شدن ساعت 12:10 رسیدم پشت در سالن...بله صدای جمشید عزیزم بود که داشت توضیحاتش رو میداد من هم در زدم و آهسته بدون اینکه تمرکزش رو بهم بزنم رفتم و اختلاف دو صندلی در جوار جناب پروفسور کاتا در راس سالن نشستم و خوب هواسم رو جمع کردم ببینم آقای همسر ما این مدت چه کارا کرده.
بسیار مسلط و روان ارایه داد و من هر چه زمان میگذشت بیشتر ریلکس میشدم... و حضار رو هم زیر نظر داشتم
بعد از اتمام مطالبش که به تبع به زبان انگلیسی بود سوالات شروع شد و بعد اون هم تعاریف زیبای همکاران و اساتید از پشتکار و تلاش جمشید تو این چهار سال بود.
اونجا بود که واقعا فهمیدم جمشید علاوه بر اینکه همسر و پدر خوبی برای من و غزل هست شان و احترام بسیاری تو محیط کارش داره .
داستان اومدن ما به رومانی برای دکتری به دنبال قبولی جمشید در دانشگاه امیر کبیر بود ولی از اونجایی که متاسفانه روابط قویتر از صلاحیت علمی بود سبب شد عازم این سفر 4 ساله باشیم.
جمشید عزیزم همسر خوبم:
خسته چهار سال تلاش و زحمت شبانه روزی نباشی...در جلسه ارائه تزت بهت بالیدم و افتخار کردم و تازه فهمیدم چه کردی آقا. اول از خدا برات سلامتی میخواهم تا چون همیشه تکیه گاه امن من و دخترمون غزل باشی و دوم گشایش و پیشرفت در کارها و اهدافت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر