دنیای زیبایی داره و خیلی حساس...یه وقتهایی که توی پارک نشستم و منتظرم بازیش تموم بشه میادو میگه چرا خوشحال نیستی ومن جواب میدم نه...من خوبم ! و میگه پس چرا نمی خندی من هم باید لبخند بزنم. میگم مامانی آفتاب تو صورتمه...ولی این حرفها قابل قبول نیست...باید لبخند زد.
درختِ كوچكِ من! عاشق بهاران باش*** رفيق چشمه و همدرد جويباران باش*** شعاعِ سايه تو را گرچه بس بُوَد كوتاه*** به سرفرازيِ خورشيدِ كوهساران باش
پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۸
بوی بهار
دنیای زیبایی داره و خیلی حساس...یه وقتهایی که توی پارک نشستم و منتظرم بازیش تموم بشه میادو میگه چرا خوشحال نیستی ومن جواب میدم نه...من خوبم ! و میگه پس چرا نمی خندی من هم باید لبخند بزنم. میگم مامانی آفتاب تو صورتمه...ولی این حرفها قابل قبول نیست...باید لبخند زد.
یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸
اینها زن و شوهرند؟!؟!؟
این شبها سریال LOST رودنبای میکنیم...یکی از مجموعه های پر طرفدارهست که خیلی ها دیدند.غزل هم به طبع اشتیاق ما، میشینه و تماشا میکنه. همینطور که بعد فیلم مشغول صحبت در مورد اتفاقهای اون قسمت بودیم...غزل گفت: " من یه مشکلی دارم..." گفتیم بگو عزیزم.
" مگه kate زن سویر نبود...حالا چرا با جک راه میره؟"
من و آقای پدر یه نگاه مزحکی به هم کردیم و دنبال جواب بودیم!!! گویا غزل دیگه حریم عشق رو به قاعده شعور خودش درک میکنه. هر چه جواب سر هم کردیم که نه.......جک شوهرشه! میگفت نه...من یادمه سویر رو بوسید...و ما یه سره میخندیدیم.
خلاصه گفتم مامان بعضی آدمها قبل اینکه با هم ازدواج کنند با هم مدتی روابط صمیمی دارند. حالا اگه مردی با زنی راه بره حتما شوهرش نباید باشه..یا همکارند، یا همکلاسی هستندو...
امیدوارم درک کرده باشه.
پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۸
رویای پرواز
امروز غزل وقتی از خواب بیدار شد اومد پیش من و شروع به شیرین زبونی کرد..مامان!!من دلم میخواد بابا نوئل واقعی رو ببینم....اون میتونه منو به شهر پریها ببره؟؟
مامانی نه شهر پریها افسانست!
من دلم میخواد بال داشته باشم...
مامانی آدمها که بال ندارند..تو فرشته ی بی بالی:)
مامان!! من نمیخوام بچه بیارم...
چرا مامانی..تو هنوز پنج سالته..آخه نمیخوام...درد سر داره آدمو بیهوش میکنند...باشه دخترم بچه نیار:)))
وای خدا بعد از کلی سوال درمورد اینکه خدا کجاست؟ زن یا مرد هست؟ پس چرا نمی بینیمش ..حالا نوبت بال و پروازه والا جواب منطقی دادن خیلی دقت میخواد به نظر من ذهنیت بچه شکل میگیره..یادمه هر وقت به ما میخواستند بگن کار بد نکنیم میگفتند..اگه این کارو بکنی خدا دوستت نداره..من اینو دوست ندارم. به عقیده من باید گفت خداوند همیشه بنده هاشو دوست داره..تو کارهای خوب بکن که بیشتر دوست داشته باشه...
یکی از شغلهایی که غزل دوست داره خلبانی هست...لابد وقتی میبینه بال نداره چاره ای جز خلبانی نیست.
"دوستت دارم...عسل مامان"
یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۸
نامه ای به آینده
پسر عزيزم:
روزي كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني...
اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش.
و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم.
اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده.
هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو به خواب بري.
هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.
زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم.
هنگامي كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژي جديد مي بيني، به من فرصت فراگيري آن را بده و با لبخند تمسخرآميز به من نگاه نكن ...
من به تو چيزهاي زيادي آموختم... چگونه بخوري، چگونه لباس بپوشي ... و چگونه با زندگي مواجه شوي
هنگامي كه در زمان صحبت، موضوع بحث را از ياد مي برم، به من فرصت كافي بده كه به ياد بياورم در چه مورد بحث ميكرديم و اگر نتوانستم به ياد بياورم، از من عصباني نشو.
مطمئن باش كه آنچه براي من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!
اگر مايل به غذا خوردن نبودم، مرا مجبور نكن. به خوبي مي دانم كه چه وقت بايد غذا بخورم .
هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند ....
دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكي اولين گامهايت را به كمك من برداشتي
و اگر روزي به تو گفتم كه نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و دوست دارم بميرم ... عصباني نشو. روزي خواهي فهميد كه من چه مي گويم.
تو نبايد از اينكه مرا در كنار خود مي بيني احساس غم، خشم و ناراحتي كني. تو بايد در كنار من باشي و مرا درك كني و مرا ياري دهي، همانگونه كه من تو را ياري كردم كه زندگي ات را آغاز كني
مرا ياري كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوري ياري ده كه راه زندگي ام را به پايان ببرم.
من نيز پاداش تو را با لبخندي و عشقي كه همواره به تو داشته ام خواهم داد.
دوستت دارم پسرم. پدر تو
شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸
دنون شیری
دیروز رفتیم دندون پزشکی دوتا دندون جلویی غزل روکه لق شده بود دکتر براش کشید ...یه جوری صحبت میکنه آخه جدیدی هاش که جیک زده یه خورده با زبونش درگیری داره ..انگاری همین دیروز بود دقیقا شب سیزده بدر سال ۸۴ بود که همین ۲ تا دندون فسقلی حسابی لسشو میخاروند و غزل تندو تند با زبونش به خودش تسکین میداد..حالا دیگه پنج سال ونیمشه.خلاصه آقای دکتر ایرانی بود و خیلی به زبانه ساده برامون توضیح داد که واسه خانوم کوچولوچه باید انجام بدیم.. یه نکته جالب تجویز سدیم فلوراید بود که به استحکام دندونهاش کمک خواهد کرد.
یه روز برفی
بخارست امسال خیلی سرده یک ماه هست که دمای هوا زیر صفره. برای من غیرعادی که بچه ها بدون هیچ مشکلی با دمای 16- درجه برن مدرسه اصولاما تو ایران تعطیل میشدیم یادش به خیرروزهای برفی دعا میکردیم برف ادامه پیدا کنه و فرداش تعطیل بشیم :))
الکساندرا ۷ ماه از غزل بزرگتره و خیلی خوب با غزل ارتباط برقرار میکنه از نظره قد از غزل کوتاه تره ولی غزل اصلا نمیتونه بپذیره که اون ازش بزرگتره..چه دنیای جالبیه این بچه گی..اصرار به اینکه ازبقیه بزرگتره...ولی زمانی خواهد رسید که اسرار کنه از باقی دوستاش کوچیکتره...یا بهتر بگم جوونتره.
توی پارک همینطور که به مردم نگاه میکردم مقایسه میکردم مادربزرگهای اینجا رو با ایران..چقدر صبور هستند.معمولا پدر بزرگ و مادر بزرگ مسولیت نگهداری نوه ها رو قبول میکنند یه جورایی احساس میکنم صبورتر هستند تصوره اینکه مادر بزرگی خیلی راحت از بالای تپه برفی با نوش سرسره بازی کنه یه کم برای مامانای ما عجیب میاد همه چیو به اسم اینکه از ما گذشته و ...از خودشون دریغ میکنن :(
کلی بدو بدو کردیم آخه یه وقتهایی باید اسب می شدیم واسه خانومها اون هم از نوع تندروش..برف زیبایی پارک رو پوشانده بود حتی دریاچه هم یخ زده بود.
امیدوارم حالا بعد سالها بتونم بنویسم..ولی اگه این خانوم کوچولو بذاره..سوال..سوال.دو تا دایره المعارف کودکان براش گرفتم که نویسندش "لورکامبورناک و فرانسوزدوگیبر"هستند.کتابهای بسیار مفیدی هستند و خیلی از مطالب رو به زبان ساده وبه کمک نقاشی توضیح داده.
خوشحالم که بچمون اهل کتاب از همین حالا گاهی اوقات بعد ما میخوابه..یعنی چراغ مطالعش روشنه و میگه من این کتاب رو بخونم میخوابم..منظورش همون ورق زدنه .
خوشحالم که بچمون اهل کتاب از همین حالا گاهی اوقات بعد ما میخوابه..یعنی چراغ مطالعش روشنه و میگه من این کتاب رو بخونم میخوابم..منظورش همون ورق زدنه .
سلام
من مامان غزل هستم و همسر مرد بسیار مهربانی به نام جمشید.9 مرداد 1379 به عقد هم در اومدیم واسفند 80 زندگی مشترک زیر یک سقف رو آغاز کردیم.عاشقزندگیم هستم و چند سالی هست برای ادامه تحصیل همسرم ساکن دیار غربت هستیم...غزل من 27 مرداد 1383 به دنیا اومده.الان هم پنج سال و نیم داره..خیلی دوست دارم براش بنویسم..از دنیای شیرینش . امیدوارم موفق بشم.
من مامان غزل هستم و همسر مرد بسیار مهربانی به نام جمشید.9 مرداد 1379 به عقد هم در اومدیم واسفند 80 زندگی مشترک زیر یک سقف رو آغاز کردیم.عاشقزندگیم هستم و چند سالی هست برای ادامه تحصیل همسرم ساکن دیار غربت هستیم...غزل من 27 مرداد 1383 به دنیا اومده.الان هم پنج سال و نیم داره..خیلی دوست دارم براش بنویسم..از دنیای شیرینش . امیدوارم موفق بشم.
اشتراک در:
پستها (Atom)

