پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۸

رویای پرواز



امروز غزل وقتی از خواب بیدار شد اومد پیش من و شروع به شیرین زبونی کرد..مامان!!من دلم میخواد بابا نوئل واقعی رو ببینم....اون میتونه منو به شهر پریها ببره؟؟
مامانی نه شهر پریها افسانست!
من دلم میخواد بال داشته باشم...
مامانی آدمها که بال ندارند..تو فرشته ی بی بالی:)
مامان!! من نمیخوام بچه بیارم...
چرا مامانی..تو هنوز پنج سالته..آخه نمیخوام...درد سر داره آدمو بیهوش میکنند...باشه دخترم بچه نیار:)))
وای خدا بعد از کلی سوال درمورد اینکه خدا کجاست؟ زن یا مرد هست؟ پس چرا نمی بینیمش ..حالا نوبت بال و پروازه والا جواب منطقی دادن خیلی دقت میخواد به نظر من ذهنیت بچه شکل میگیره..یادمه هر وقت به ما میخواستند بگن کار بد نکنیم میگفتند..اگه این کارو بکنی خدا دوستت نداره..من اینو دوست ندارم. به عقیده من باید گفت خداوند همیشه بنده هاشو دوست داره..تو کارهای خوب بکن که بیشتر دوست داشته باشه...
یکی از شغلهایی که غزل دوست داره خلبانی هست...لابد وقتی میبینه بال نداره  چاره ای جز خلبانی نیست.
"دوستت دارم...عسل مامان"

هیچ نظری موجود نیست: