پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۸

بوی بهار



کم کم دمای هوا داره بالاتر میره حدود 8-9 درجه بالای صفر. هوا روشن تره و من و غزل عاشق بهار هستیم. آواز پرنده ها و پارک زیبایی که در چند قدمی خونمونه حس بهتری از تغییر فصل به ما میده.چهار ماه هست که از ایران برگشتیم این سفر طولانی بود اون هم به دلیل عروسی عمه های غزل بود و نامزدی عمو ناصرش...خیلی سفر خوبی بود. وقتی برگشتیم انگار غزل کمتر با بچه ها صحبت میکرد ولی حالا پس از 4 ماه خیلی اجتماعی تر شده ومن از دیدن بازیهای اون با بچه ها لذت میبرم. به غیر از جمعه ها بقیه روزها کلاس داره و عاشق اونهاست. زبان انگلیسی وژیمناستیک وبیولوژی که همون علوم و معلومات عمومی هست.
دنیای زیبایی داره و خیلی حساس...یه وقتهایی که توی پارک نشستم و منتظرم بازیش تموم بشه میادو میگه چرا خوشحال نیستی ومن جواب میدم نه...من خوبم ! و میگه پس چرا نمی خندی من هم باید لبخند بزنم. میگم مامانی آفتاب تو صورتمه...ولی این حرفها قابل قبول نیست...باید لبخند زد.

هیچ نظری موجود نیست: