پارسال این موقع ها ایران بودم و از اونجایی که خیلی هوس توت کرده بودم بابا زحمت کشید و برامون یه سطل گنده توت آورد اونم از اداره...یادش به خیر از بچه گی همیشه توتهای اداره غله مشهد نصیبمون میشد اونم چه توتی درشت و آبدار.
الان هم که مینویسم غزل و بابایی با یک ملافه سفید رفتند پارک نزدیک خونه توت خوری چند روزی هست که پدر و دختر سرگرم این کارن. جمشید آدم بسیار با انرژی هست و من از این بابت بسیار خوشحالم...با بچه ...بچه میشه با ادم بزرگها هم به قاعده سن و درکشون هم صحبت .
این مراسم یه مقدار برای این رومنها تعجب برانگیزه حالا خوبه سفارش کردم با فرهنگ باشن و بالای درخنت نرند. ها ها...
هوای اینجا خیلی گرمه در عجبم که این مملکت چهار فصل خدا رو به معنای واقعی داره زمستون با اون برف و دمای 15 درجه زیر صفر سر ظهرش و حالا هم که همه رو تا حدود ساعت 7-8 خونه نشین میکنه.
دیروز هم آخرین روز ژیمناستیک غزل بود . بسیار علاقه از خودش نشون میده همگی دیپلم ترم یک ژیمناستیک ریتمیک رو دریافت کردند .
به به بارون هم شروع به بارش کرد بلکه این هوا یکم خنک بشه.
غزل تمام این انگیزه و علاقه رو مدیون مربی بسیار مهربون و صبورش خانوم Pitu Delcea (پیتسو دلچا) هست که اینجا مینویسم که همیشه یادش باشه..عقیده دارم همیشه اولین مربیها بیشترین تاتتر رو روی بچه ها میگذارند.
اینجا هم غزل جونم داره به بچه ها ورزش میده.
عکسهای ورزشی من اینجاست: