شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۹

بوی ماه مهر

امروز دهم مهر ماه هزاروسیصدو هشتادونه هست. تقریبا2  ماه هست که ایران هستیم و توکل به خدا زندگی دوباره رو آغاز کردیم.
 غزل نازنینم رفته مدرسه ! باورم نمیشه این گذر زمان رو.6 سال با هم نفس کشیدیم و با هم خوابیدیم و با هم بیدار شدیم.
جیگر طلا : مونس من و بابایی بودی تو غربت و حالا هزار ماشالا واسه خودت خانومی شدی و استقلال رو تجربه میکنی برات بهترینها رو از خدای مهربون میخوام.
همسری هم دوباره ما رو تنها گذاشته و برای انجام یه سری کار به رومانی برگشته 26 روزه که از هم دوریم  انصافا سخته حالا دیگه دو نفریم که عاشق جمشید هستیم...من و هوی شیرین تر از جانم غزل .اون خبره تره تو عشق بازی با باباش...گریه میکنه...شیرین زبونی میکنه و ابراز دلتنگی و دل بابایی هم ضعف میره برای صدای عروسکیش که از پشت تلفن ملوستر میشه و دل رو میبره.
مانتو و شلوار آبی و مغنعه سفید دوتا جای خالی دندون پیشین یه تیپ کاملا کلاس اولی و یه اشتیاق زیبا برای مدرسه رفتن به به!

شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹

روز آخر

امروز آخرین روزی هست که ما در رومانی هستیم. ساعت 7:20 شب پرواز داریم..ابتدا استانبول و بعد 2 ساعت ترانزیت تهران.
این روزها یک سره خرید بودیم...جمع و جور کردن ساکها و تحویل خونه ..خیلی خسته ام و شبها نه من و نه جمشید زیاد خوب نمیخوابیم! استرس قبل سفر باز منو گرفته.
خدا کنه زندگی تو ایران خوب باشه...غزل دو سال و نیمه بود که اومدم اینجا و حالا خانومی شده و قراره امسال ( سال تحصیلی 89-90 ه.ش) بره مدرسه. یه مقدار نگرانم فکر میکنم با شروع مدرسه مسئولیت مون بیشتر میشه...کدوم مدرسه خوبه و با این مدت کم باقی مونده چطور تصمیم خوبی بگیریم.
سفر امسالمون  مصادف هست با عروسی عمو ناصر غزل 8 مرداد...و بعد ماه رمضان ایشالا عروسی خاله غزل ...خواهر خودم سمیه خلاصه که با شادی و شگون آغاز میشه.پارسال هم کلی جشن و عروسی بود و خیلی خوش گذشت و اینم مزیت خونواده های تقریبا پر جمعیته دیگه.
بطور کلی مردمان رومانی انسانهای خونگرم و بی آزاری بودند...کشور آرامی هست ولی خیلی کار داره تا واقعا اروپایی بشه و به اون استاندارد برسه...تفاوت طبقاتی محسوس هست .
انتقاد و پیشنهاد بسیار آزادانه در رسانه ها عنوان میشه و اگر جایی اتفاقی بیفته مدیر مسئول ملزم هست تا پاسخ گو باشه حتی شده در رسانه ملی باشه...
مادر بزرگ الکساندرا خانوم ایرینا زودتر از خودم زنگ زد و خداحافظی کرد وآرزوهای خوب یه یادبود زیبایی هم به همراه عکس نوه نازش که هم بازی و همکلاس غزل در پالات ( قصر کودکان) به من هدیه کرد.
توکل به خدا
خدای بزگ و مهربونم که هیچ گاه منو تنها نگذاشتی! ازت میخوام توی این سفر دوباره به مملکت و خونه خودم...یه جوری سرنوشتمون رو قرار بده که بهترین باشه...
خداحافظ رومانی...سلام ایران

جمعه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۹

بالاخره تمام شد

معمولا خاطراتم رو تو وبلاگ خودم مینوشتم..ولی احساس میکنم اینجا بنویسم بهتره..
سه شنبه 15  جولای بود و روز ارائه تز جمشید.یه جورایی مضطرب بودم و سعی میکردم بروز ندم...یکی دو روز قبل آزمایشی برای من و غزل اجرا کرده بود و باید ما نظرمون رو میدادیم...ولی چون 45 دقیقه طول میکشید یک ربع آخر رو چرتمون میگرفت و اونم با پرتاب متکا رفع میشد.
اون روز من بیرون کار داشتم و باید خودم رو ساعت 12 میرسوندو به مراسم دفاعیه همسرم..خلاصه پس از کلی شتاب دادن به کارهام و یه ایستگاه مترو رو اشتباه پیاده شدن ساعت 12:10 رسیدم پشت در سالن...بله صدای جمشید عزیزم بود که داشت توضیحاتش رو میداد من هم در زدم و آهسته بدون اینکه تمرکزش رو بهم بزنم رفتم و اختلاف دو صندلی در جوار جناب پروفسور کاتا در راس سالن نشستم و خوب هواسم رو جمع کردم ببینم آقای همسر ما این مدت چه کارا کرده.
بسیار مسلط و روان ارایه داد و من هر چه زمان میگذشت بیشتر ریلکس میشدم... و حضار رو هم زیر نظر داشتم
بعد از اتمام مطالبش که به تبع به زبان انگلیسی بود سوالات شروع شد و بعد اون هم تعاریف زیبای همکاران و اساتید از پشتکار و تلاش جمشید تو این چهار سال بود.
اونجا بود که واقعا فهمیدم جمشید علاوه بر اینکه همسر و پدر  خوبی برای من و غزل هست شان و احترام بسیاری تو محیط کارش داره .
داستان اومدن ما به رومانی برای دکتری به دنبال قبولی جمشید در دانشگاه امیر کبیر بود ولی از اونجایی که متاسفانه روابط قویتر از صلاحیت علمی بود سبب شد عازم این سفر 4 ساله باشیم.
جمشید عزیزم همسر خوبم:
خسته چهار سال تلاش و زحمت شبانه روزی نباشی...در جلسه ارائه تزت بهت بالیدم و افتخار کردم و تازه فهمیدم چه کردی آقا. اول از خدا برات سلامتی میخواهم تا چون همیشه تکیه گاه امن من و دخترمون غزل باشی و دوم گشایش و پیشرفت در کارها و اهدافت.

سه‌شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۹

خواب غزل

غزل عزیزم....1 ماه دیگه 6 ساله میشی. قربونت برم مامانی...صبح اومدی اتاق من و گفتی مامان یه خواب دیدم! گفتم بگو عزیزم چی دیدی؟
" خواب دیدم...من و بابا و شما تو جنگلیم یه عده میخوان ما رو بکشن...من هم رفتم جلو گفتم ...مامان و بابام رو نکشید! منو بکشی. بزارید اونا تو دنیا باشن."
آخه من قربونت برم ناناز مامانی....من و بابا بلاگردونت بشیم. فدای این شعورت برم .ااین رو بدون من وبابا تا زنده ایم جونمون رو قربونت میکنیم و نازتو میکشیم.و تنهات نمیگذاریم.
یه جورایی بلا شدی...چند شب پیش هوا خیلی گرم بود و من ترجیح دادم پیش تو بخوابم که خنک تره تو هم هی سوال میکردی!!"مامان مگه از قدیم نگفتن مامان و باباها باید پیش هم بخوابن؟"
"مامان! من دلم میسوزه بابا تنهاست!"
یه جورایی دیگه احساساتت قوی شده...داشتیم برای دعای کمیل میرفتیم مدرسه ایرانیها که موسیقی ملایمی تو ماشین روشن بود...ویولن بیژن مرتضوی بود که متوجه اشکهای تو شدم!...پرسیدم چی شده عزیزم؟ و تو گفتی "یاد ایران افتادم!" فدای قلب و روحت که هنوز 6 سال رو کامل نکردی ...پس مامان میتونه روت حساب کنه که یک رفیق محشر برای من خواهی شد.

سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۹

مراسم توت خوری






پارسال این موقع ها ایران بودم و از اونجایی که خیلی هوس توت کرده بودم بابا زحمت کشید و برامون یه سطل گنده توت آورد اونم از اداره...یادش به خیر از بچه گی همیشه توتهای اداره غله مشهد نصیبمون میشد اونم چه توتی درشت و آبدار.
الان هم که مینویسم غزل و بابایی با یک ملافه سفید رفتند پارک نزدیک خونه توت خوری چند روزی هست که پدر و دختر سرگرم این کارن. جمشید آدم بسیار با انرژی هست و من از این بابت بسیار خوشحالم...با بچه ...بچه میشه با ادم بزرگها هم به قاعده سن و درکشون هم صحبت .
این مراسم یه مقدار برای این رومنها تعجب برانگیزه حالا خوبه سفارش کردم با فرهنگ باشن و بالای درخنت نرند. ها ها...
هوای اینجا خیلی گرمه در عجبم که این مملکت چهار فصل خدا رو به معنای واقعی داره زمستون با اون برف و دمای 15 درجه زیر صفر سر ظهرش و حالا هم که همه رو تا حدود ساعت 7-8 خونه نشین میکنه.
دیروز هم آخرین روز ژیمناستیک غزل بود . بسیار علاقه از خودش نشون میده همگی دیپلم ترم یک ژیمناستیک ریتمیک رو دریافت کردند .


به به بارون هم شروع به بارش کرد بلکه این هوا یکم خنک بشه.

غزل تمام این انگیزه و علاقه رو مدیون مربی بسیار مهربون و صبورش خانوم Pitu Delcea (پیتسو دلچا) هست که اینجا مینویسم که همیشه یادش باشه..عقیده دارم همیشه اولین مربیها بیشترین تاتتر رو روی بچه ها میگذارند.

اینجا هم غزل جونم داره به بچه ها ورزش میده.
 عکسهای ورزشی من اینجاست:

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

بهار هم آمد


بهار با تمام زیباییهاش آمدو ما سال نو دیگری رو اینجا با هم آغاز کردیم. غزل خانوم سفارش عیدی به ما داده بودو "اسکوتر" امر فرموده بودن...ساعت 7:30 به وقت رومانی سال نو ایرانی آغاز میشد...امسال خیلی حساس بودم که همه چی روبراه باشه آخه طفلی پارسال حسابی مریض بود.1-2 ساعت قبلش هدیه غزل خانوم تهیه شدو شادو شاد منتظر تحویل سال شد..لباس نو وحمام و میزامپیلی که جدیدا هم بیشتر شده آخه دختر هم اینقدر قرتی!!! شام هم سبزی پلو با ماهی گر چه هفت سینمون خیلی کامل نبود ولی یه سبزه خوب گذاشته بودم که کلی2 هفته مواظبش بودم.
بعد 1-2 ساعت که خطهای تلفن ایران خیلی مشغول بود موفق شدیم با مادر شوهر و پدر شوهرم صحبت کنیم...غزل یک مقدار تو صحبت تلفنی با اقوام خجالت میکشه که با کلی تشویق صحبت کردو عیدیهاش رو هم دستور داد تا دیدار بعدی محفوظ بدارند.
خطوط مشهد خیلی سخت تر آزاد شد و نهایتا مامی خواب بود و بابا هم خواب زده شد بنده خدا.
تا ماه می بخارست هر روز خوشگل تر میشه و سرسبزتر.درختهای آلو و گیلاس با شکوفه هاشون این زیبای رو دوچندان میکنند.


  برو ای بهار زیبا که من از تو بی نیازم                  ز تو کرده بی نیازم رخ یار دل نوازم





پنجشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۹

تفاوت سنی


من و سمیرا مدت تقریبا سه ساله که با هم دوست هستیم اول آشناییمون هم اداره پاسپورت رومانی بود که کارهای کارت اقامتمون رو انجام میدادیم. اون موقع الینا 4-5 ماهه بود و غزل 2 سال و 8 ماه البته الینا یک سال و اندی بعد صاحب یک خواهر کوچولو به نام ملینا شد. بچه ها عالم جالبی دارند!!!
امروز روز دوازدهم نوروز سال 1389 هست و سال ببر...دیشب سمیرا و همسرش و دخترهای نازش که حالا سه ساله و دو ساله هستند پیش ما بودند. غزل خیلی سعی میکرد طبق صحبتهایی که باباش باهاش کرده بود رفتار کنه...اگر چه هنوز براش سخته توی سن پنج سال و نیم حس رهبر بودن خیلی قویتر میشه و اینکه گذشت و بخشش رو داریم در غزل تقویت میکنیم به این صورت که هر شب قبل خواب بعد از بازی "هپ" که غزل عاشقشه و مضارب پنج رو بلده...شروع میکنیم به شمردن یاد گرفتنها و بخششهای اون روزمون. یه مقدار غزل تو دادن مداد رنگیهاش به الینا سختی نشون داده بودو ما تصمیم گرفتیم جنبه خوب اون رو که نهایتا بخشش بود رو برای غزل پررنگ تر کنیم تا تشویق بشه احساس شادی رو توی صورتش میدیدیم ..هشت تا کار خوبش رو شمردیم و قرار شد سعی کنه دفعه بعد به ده تا برسه. اصولا با دوستان هم سن و سال خودش که البته رومن هستند مشکل نداره البته شاید بشه گفت همدیگه رو میفهمند.
یک روز توی مترو بودیم غزل خیلی جدی و بدون کمترین نگاهی توی چشمای من گفت: " مامان یه سوال دارم اگه من نوزاد بودم و الینا بزرگ بود و وسائل من رو بر میداشت و من گریه میکردم!! مامان اون دعواش میکرد؟"
من که از این سوال خندم گرفته بود گفتم خوب توکوچیکتر بودی...میدادی گفت نه اگه خیلی گریه میکردم....گفتم آره لابد خاله دواش میکرد!! گفت آها اینو میخوام بدونم.

پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۸

بوی بهار



کم کم دمای هوا داره بالاتر میره حدود 8-9 درجه بالای صفر. هوا روشن تره و من و غزل عاشق بهار هستیم. آواز پرنده ها و پارک زیبایی که در چند قدمی خونمونه حس بهتری از تغییر فصل به ما میده.چهار ماه هست که از ایران برگشتیم این سفر طولانی بود اون هم به دلیل عروسی عمه های غزل بود و نامزدی عمو ناصرش...خیلی سفر خوبی بود. وقتی برگشتیم انگار غزل کمتر با بچه ها صحبت میکرد ولی حالا پس از 4 ماه خیلی اجتماعی تر شده ومن از دیدن بازیهای اون با بچه ها لذت میبرم. به غیر از جمعه ها بقیه روزها کلاس داره و عاشق اونهاست. زبان انگلیسی وژیمناستیک وبیولوژی که همون علوم و معلومات عمومی هست.
دنیای زیبایی داره و خیلی حساس...یه وقتهایی که توی پارک نشستم و منتظرم بازیش تموم بشه میادو میگه چرا خوشحال نیستی ومن جواب میدم نه...من خوبم ! و میگه پس چرا نمی خندی من هم باید لبخند بزنم. میگم مامانی آفتاب تو صورتمه...ولی این حرفها قابل قبول نیست...باید لبخند زد.

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸

اینها زن و شوهرند؟!؟!؟


این شبها سریال LOST رودنبای میکنیم...یکی از مجموعه های پر طرفدارهست که خیلی ها دیدند.غزل هم به طبع اشتیاق ما، میشینه و تماشا میکنه. همینطور که بعد فیلم مشغول صحبت در مورد اتفاقهای اون قسمت بودیم...غزل گفت: " من یه مشکلی دارم..." گفتیم بگو عزیزم.
" مگه kate زن سویر نبود...حالا چرا با جک راه میره؟"
من و آقای پدر یه نگاه مزحکی به هم کردیم و دنبال جواب بودیم!!! گویا غزل دیگه حریم عشق رو به قاعده شعور خودش درک میکنه. هر چه جواب سر هم کردیم که نه.......جک شوهرشه! میگفت نه...من یادمه سویر رو بوسید...و ما یه سره میخندیدیم.
خلاصه گفتم مامان بعضی آدمها قبل اینکه با هم ازدواج کنند با هم مدتی روابط صمیمی دارند. حالا اگه مردی با زنی راه بره حتما شوهرش نباید باشه..یا همکارند، یا همکلاسی هستندو...
امیدوارم درک کرده باشه.

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۸

رویای پرواز



امروز غزل وقتی از خواب بیدار شد اومد پیش من و شروع به شیرین زبونی کرد..مامان!!من دلم میخواد بابا نوئل واقعی رو ببینم....اون میتونه منو به شهر پریها ببره؟؟
مامانی نه شهر پریها افسانست!
من دلم میخواد بال داشته باشم...
مامانی آدمها که بال ندارند..تو فرشته ی بی بالی:)
مامان!! من نمیخوام بچه بیارم...
چرا مامانی..تو هنوز پنج سالته..آخه نمیخوام...درد سر داره آدمو بیهوش میکنند...باشه دخترم بچه نیار:)))
وای خدا بعد از کلی سوال درمورد اینکه خدا کجاست؟ زن یا مرد هست؟ پس چرا نمی بینیمش ..حالا نوبت بال و پروازه والا جواب منطقی دادن خیلی دقت میخواد به نظر من ذهنیت بچه شکل میگیره..یادمه هر وقت به ما میخواستند بگن کار بد نکنیم میگفتند..اگه این کارو بکنی خدا دوستت نداره..من اینو دوست ندارم. به عقیده من باید گفت خداوند همیشه بنده هاشو دوست داره..تو کارهای خوب بکن که بیشتر دوست داشته باشه...
یکی از شغلهایی که غزل دوست داره خلبانی هست...لابد وقتی میبینه بال نداره  چاره ای جز خلبانی نیست.
"دوستت دارم...عسل مامان"

یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۸

نامه ای به آینده


پسر عزيزم:

روزي كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني...

اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش.

و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم.

اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده.

هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو به خواب بري.

هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.

زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم.

هنگامي كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژي جديد مي بيني، به من فرصت فراگيري آن را بده و با لبخند تمسخرآميز به من نگاه نكن ...

من به تو چيزهاي زيادي آموختم... چگونه بخوري، چگونه لباس بپوشي ... و چگونه با زندگي مواجه شوي

هنگامي كه در زمان صحبت، موضوع بحث را از ياد مي برم، به من فرصت كافي بده كه به ياد بياورم در چه مورد بحث ميكرديم و اگر نتوانستم به ياد بياورم، از من عصباني نشو.

مطمئن باش كه آنچه براي من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!

اگر مايل به غذا خوردن نبودم، مرا مجبور نكن. به خوبي مي دانم كه چه وقت بايد غذا بخورم .

هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند ....

دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكي اولين گامهايت را به كمك من برداشتي

و اگر روزي به تو گفتم كه نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و دوست دارم بميرم ... عصباني نشو. روزي خواهي فهميد كه من چه مي گويم.

تو نبايد از اينكه مرا در كنار خود مي بيني احساس غم، خشم و ناراحتي كني. تو بايد در كنار من باشي و مرا درك كني و مرا ياري دهي، همانگونه كه من تو را ياري كردم كه زندگي ات را آغاز كني

مرا ياري كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوري ياري ده كه راه زندگي ام را به پايان ببرم.

من نيز پاداش تو را با لبخندي و عشقي كه همواره به تو داشته ام خواهم داد.

دوستت دارم پسرم. پدر تو



شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸

دنون شیری

دیروز رفتیم دندون پزشکی دوتا دندون جلویی غزل روکه لق شده بود دکتر براش کشید ...یه جوری صحبت میکنه آخه جدیدی هاش که جیک زده یه خورده با زبونش درگیری داره ..انگاری همین دیروز بود دقیقا شب سیزده بدر سال ۸۴ بود که همین ۲ تا دندون فسقلی حسابی لسشو میخاروند و غزل تندو تند با زبونش به خودش تسکین میداد..حالا دیگه پنج سال ونیمشه.خلاصه آقای دکتر ایرانی بود و خیلی به زبانه ساده برامون توضیح داد که واسه خانوم کوچولوچه باید انجام بدیم.. یه نکته جالب تجویز سدیم فلوراید بود که به استحکام دندونهاش کمک خواهد کرد.


یه روز برفی





دیروز ساعت ۱ با دوست غزل ؛الکساندرا؛ و مادر بزرگش قرار گذاشته بودیم بریم پارک که با هم سورتمه بازی کنند.
بخارست امسال خیلی سرده یک ماه هست که دمای هوا زیر صفره. برای من غیرعادی که بچه ها بدون هیچ مشکلی با دمای 16- درجه برن مدرسه اصولاما تو ایران تعطیل میشدیم یادش به خیرروزهای برفی دعا میکردیم برف ادامه پیدا کنه و فرداش تعطیل بشیم :))
الکساندرا ۷ ماه از غزل بزرگتره و خیلی خوب با غزل ارتباط برقرار میکنه از نظره قد از غزل کوتاه تره ولی غزل اصلا نمیتونه بپذیره که اون ازش بزرگتره..چه دنیای جالبیه این بچه گی..اصرار به اینکه ازبقیه بزرگتره...ولی زمانی خواهد رسید که اسرار کنه از باقی دوستاش کوچیکتره...یا بهتر بگم جوونتره.
توی پارک همینطور که به مردم نگاه میکردم مقایسه میکردم مادربزرگهای اینجا رو با ایران..چقدر صبور هستند.معمولا پدر بزرگ و مادر بزرگ مسولیت نگهداری نوه ها رو قبول میکنند یه جورایی احساس میکنم صبورتر هستند تصوره اینکه مادر بزرگی خیلی راحت از بالای تپه برفی با نوش سرسره بازی کنه یه کم برای مامانای ما عجیب میاد همه چیو به اسم اینکه از ما گذشته و ...از خودشون دریغ میکنن :(
کلی بدو بدو کردیم آخه یه وقتهایی باید اسب می شدیم واسه خانومها اون هم از نوع تندروش..برف زیبایی پارک رو پوشانده بود حتی دریاچه هم یخ زده بود.

امیدوارم حالا بعد سالها بتونم بنویسم..ولی اگه این خانوم کوچولو بذاره..سوال..سوال.دو تا دایره المعارف کودکان براش گرفتم که نویسندش "لورکامبورناک و فرانسوزدوگیبر"هستند.کتابهای بسیار مفیدی هستند و خیلی از مطالب رو به زبان ساده وبه کمک  نقاشی توضیح داده.
خوشحالم که بچمون اهل کتاب از همین حالا گاهی اوقات بعد ما میخوابه..یعنی چراغ مطالعش روشنه و میگه من این کتاب رو بخونم میخوابم..منظورش همون ورق زدنه .
سلام
من مامان غزل هستم و همسر مرد بسیار مهربانی به نام جمشید.9 مرداد 1379 به عقد هم در اومدیم واسفند 80 زندگی مشترک زیر یک سقف رو آغاز کردیم.عاشقزندگیم هستم و چند سالی هست برای ادامه تحصیل همسرم ساکن دیار غربت هستیم...غزل من 27 مرداد 1383 به دنیا اومده.الان هم پنج سال و نیم داره..خیلی دوست دارم براش بنویسم..از دنیای شیرینش . امیدوارم موفق بشم.