شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۹

بوی ماه مهر

امروز دهم مهر ماه هزاروسیصدو هشتادونه هست. تقریبا2  ماه هست که ایران هستیم و توکل به خدا زندگی دوباره رو آغاز کردیم.
 غزل نازنینم رفته مدرسه ! باورم نمیشه این گذر زمان رو.6 سال با هم نفس کشیدیم و با هم خوابیدیم و با هم بیدار شدیم.
جیگر طلا : مونس من و بابایی بودی تو غربت و حالا هزار ماشالا واسه خودت خانومی شدی و استقلال رو تجربه میکنی برات بهترینها رو از خدای مهربون میخوام.
همسری هم دوباره ما رو تنها گذاشته و برای انجام یه سری کار به رومانی برگشته 26 روزه که از هم دوریم  انصافا سخته حالا دیگه دو نفریم که عاشق جمشید هستیم...من و هوی شیرین تر از جانم غزل .اون خبره تره تو عشق بازی با باباش...گریه میکنه...شیرین زبونی میکنه و ابراز دلتنگی و دل بابایی هم ضعف میره برای صدای عروسکیش که از پشت تلفن ملوستر میشه و دل رو میبره.
مانتو و شلوار آبی و مغنعه سفید دوتا جای خالی دندون پیشین یه تیپ کاملا کلاس اولی و یه اشتیاق زیبا برای مدرسه رفتن به به!

۱ نظر:

Soltani گفت...

سلام عزیزانم، من هم خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده.به امید خدا فردا می آم تهران!اون انتظار سر اومد یارم به خونه اومد