خدایا: من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری! پس ای خدا! هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج یاری تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهربانی تو ، و در یک کلام ... محتاج توام ! خدایا! مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم. به همه.مرا بیاموز تا در همه موقعیت ها و شرایط زندگی بخندم و بدانم در هر آنچه روی میدهد نیکی نهفته است.....
ساعتی هست که خواهرم ناهید و دو پسر نازنینش و پدر عزیزتر از جانم را بدرقه مشهد کردم. ده روزی مهمان خونه ما بودند. جای خالی اونها دلتنگم کرده وحس و حالی ندارم.
سال 89 با تمام فراز و نشیب هایش سپری شد و ورقی نو از دفتر روزگار رقم خورد.سال گذشته برای من خیلی سخت گذشت. با کلی امید و آرزو راهی مملکتم شدم تا بلکه با حس بهتری زندگی کنم هفتم دیماه بود که جمشید توی پارکینگ خونه سر خورد و استخون فمورش از چند جا شکست و بعد از عمل و گذاشتن پلاتین تا الان که دقیقا سه ماه هست با عصا راه میره و خیلی از کارهاش عقب افتاد.مسئولیت زیادی روی دوشم بوده و هست ...وقتی غزل بیمار میشد احساس عجز بیشتری میکردم.
گر چه روزهای اول پس از عمل بابا و مامانم به دادم رسیدند و علاوه بر کمک سنگ صبورم بودند ولی یه روزهایی بدجوری کم می آوردم و روح و روان خسته ام بود که در جسم خسته ترم مرا به این سو و آن سو میکشید.
سال نو امسال رو تنها در بیمارستان بعلت EP نو کردم و این در حالی بود که ناهید تنها 2 روز بود رسیده بود.اینها رو مینویسم تا اگر روزی خدای من روزگار شیرینی رو به کامم چشاند قدرشون رو بهتر بدانم.
خدایا من منتظرم...خدایا !
ساعتی هست که خواهرم ناهید و دو پسر نازنینش و پدر عزیزتر از جانم را بدرقه مشهد کردم. ده روزی مهمان خونه ما بودند. جای خالی اونها دلتنگم کرده وحس و حالی ندارم.
سال 89 با تمام فراز و نشیب هایش سپری شد و ورقی نو از دفتر روزگار رقم خورد.سال گذشته برای من خیلی سخت گذشت. با کلی امید و آرزو راهی مملکتم شدم تا بلکه با حس بهتری زندگی کنم هفتم دیماه بود که جمشید توی پارکینگ خونه سر خورد و استخون فمورش از چند جا شکست و بعد از عمل و گذاشتن پلاتین تا الان که دقیقا سه ماه هست با عصا راه میره و خیلی از کارهاش عقب افتاد.مسئولیت زیادی روی دوشم بوده و هست ...وقتی غزل بیمار میشد احساس عجز بیشتری میکردم.
گر چه روزهای اول پس از عمل بابا و مامانم به دادم رسیدند و علاوه بر کمک سنگ صبورم بودند ولی یه روزهایی بدجوری کم می آوردم و روح و روان خسته ام بود که در جسم خسته ترم مرا به این سو و آن سو میکشید.
سال نو امسال رو تنها در بیمارستان بعلت EP نو کردم و این در حالی بود که ناهید تنها 2 روز بود رسیده بود.اینها رو مینویسم تا اگر روزی خدای من روزگار شیرینی رو به کامم چشاند قدرشون رو بهتر بدانم.
خدایا من منتظرم...خدایا !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر